خرید بک لینک

درباره سایت

نامه های فیروزه ای را می اندازم توی حوض

آخرین مطالب

امکانات وب

دارم غصه میخورم . برای چی؟ برای این که وسعت جهانم کم شده... دیگه ذهنم به همه جا پرواز نمیکنه و کیف ِ دنیارو نمیبرم ... هر روز یادم میره فکر را پَر بدهم!

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 2:12

ما غرق می شدیم توی بازی های بچگانه و ریز می شدیم سر ِ تقسیم اسباب بازی ها و قهر می کردیم و یادمان می رفت که می خواستیم بازی کنیم ، دوست می شدیم و دل چرکین می شدیم سر ِ این که زنگ تفریح او چرا دیر آمده توی حیاط . درس می خواندیم و گیر می کردیم توی بیست و پنج صدم ها و نیم ها ، دوست می داشتیم و بند می کردیم به دیر رسیدن ِ جواب ِ اس ام اس ها ، کار می کنیم و زوم می شویم روی سر شلوغی ها و وقت کم آوردن ها... کاش کسی یقه پیرهن های ما را از پشت سر می گرفت و ما را می آورد بالا تا جهان را در مقیاسی وسیع تر و «کُلّی تر» ببینیم و برای روزگاری هر چند کوتاه ، «زندگی» کنیم.

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 2:12

امشب یکی از دوستای قدیمیم بهم پیام داده بود . واسم نوشته بود : «خیلی وقته گذشته... ولی من تورو قلبأ دوسِت دارم ... پُر از آرامش بودی وقتی نگات میکردم...» نشستم و تکیه دادم به دیوارای سفید اینجا که حالا از چند روز پیش سردترن و دارم فکر میکنم کدوم «مَن» رو می گفت... من ِ سه سال پیش! من ِ سه سال پیش پر از آشوب ِ عشق بود... حالا یه نفر ِ دیگه م که اضطراب هیچ آدمی توی دلم نیست... یه آدمم مث همه ی اونا که قبلأ دنیاشون واسم غریبه بود ... یه آدمم که به پروژه و کار و درس و مقاله و رزومه و پی اچ دی و شستن مانتوهاش در آخر ِ هفته فکر میکنه... یه آدم که دیگه مدتهاست کسی بهش نگفته چه احساسی رو ساطع میکنه. حتی گاهی وقتا یه آدمم که میتونم دوستای صمیمی م رو بلند بلند بخندونم و اونا هیچوقت نفهمن من یه روزگاری هم دیوانه و آروم بودم . +اینقد ننوشتم که دیگه کلمه هام دهن کجی میکنن و بی قواره شدن! :(

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

از من جدا مشو که تو ام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای...

حافظ

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

1.دلم میخواد از زندگی لذت ببرم. منظورم چیه؟ یعنی اینکه وقت صبح میشه احساس کنم که الان صبحه... یعنی معیار گذر زمان رو کوچیک کنم...خودمو از روزمرگی نجات بدم. اگه بتونم یک هفته تمام مدت ، اون مدلی که تو ذهنمه زندگی کنم، بعدش احتمالا بشه آماده شد ؛ یا برای کارای بزرگتر یا برای همیشه رفتن. تو فکرشم. 2. یه حواس پرت ِ خنده داری شدم که نگم براتون! پریروز نیم ساعت در مورد آقای چگینی با خانوم دکتر حرف زدیم و قرار شد من موضوع رو بهش یادآوری کنم . اومدم خونه و دیشب پیام دادم«سلام... با آقای چنگیزی حرف زدین؟» جواب داده «سلام عزیزم ، آقای چگینی» . 3. با خویشتنم خوش است... زین پس من و من. پ.ن: اینارو نوشتم که وقتی خودمو مرور میکنم یادم بیاد توی چه دوره ای بودم. این تنها دلیل نوشتنمه.

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

وقتی کوچیک بودم فکر میکردم چرا آدم بزرگا بازی نمیکنن؟ اونا که میتونن یه عالمه عروسک و اسباب بازی برای خودشون بخرن و بازیشون رو جذاب کنن... یه بار اینو به دختر خاله م گفتم و به هم قول دادیم ما حتی وقتی خیلی بزرگ شدیم هم اسباب بازی بخریم و خاله بازی کنیم... یه روزایی بود توی هجده نوزده سالگی که من هر روز چندصفحه قرآن میخوندم و چند دقه با امام رضا حرف میزدم... بعد شبا که میخواستم بخوابم از خودم میپرسیدم چرا همه ی آدما مث کسی که فکر نداره توی هم لول میخورن و هیچکس هر روز برای خدا وقت نمیذاره ... دلم میخواست من تنها کسی باشم که خدارو ناامید نمیکنه... وقتی بیست و دو سالم شد پر از رویا بودم... رویای یه دشت سبز که آخرش رو نمی بینم ... یه کلبه ی چوبی ... گل شمعدونی پشت پنجره... بوی خاک نم زده... چرخیدن زیر بارون. فکر میکردم آدما چطوری میتونن بدون رویا توی این جهان خشن زندگی کنن... عاشق شدم و فکر کردم چرا نباید هرکسی اینقد روی عشقش مداومت کنه که به وصال برسه... حالا که دارم نزدیک میشم به سراشیبی ِ رسیدن به سی سالگی ؛ من چطور آدمی ام؟ کسی که فکر میکنه چرا اگه کمک نمی کنیم و دست هم رو نمی گیریم ، به هم زخم میزنیم... باید یه روزی که نمیدونم توی چندسالگی اتفاق می افته از این فکرا دست برداشت؟ دنیا جای خنده داری شده... همین چندوقت پیش داشتم فکر میکردم باید به جای قلب و احساس از فکر و عقل استفاده ک

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

پنجم آذر ماه بعد از مدت ها خودم را شناختم! به یاد نمی آورم آخرین خودشناسی ِ قبلی ام مربوط به چه زمانی بوده است. سه روز پیش بعد از حرف زدن با یک آدم مهم ، یک جوری خودم را شناختم که تابحال نشناخته بودم . عجیب بود و تا شب ، نان استاپ به اکتشاف یکباره ام فکر می کردم . و هنوز هم فکر می کنم.

+ هر چیزی که تورو نکُشه ، قوی ترت میکنه . هیچوقت نخواه که مثل یه ضعیف ترسو ادامه بدی. قابل ترحم نباش.

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

تمام دقیقه های این روزا داره با خودم میگذره... تیشه برداشتم افتادم به جون خودم... بیشتر از دو ماهه... گاهی وقتا مثل امشب خیلی خسته میشم . اونقدر که هول هولکی کارامو انجام میدم و مسیرم رو به سمت خونه کج میکنم ... مثل آدمی که داروی قلب دردش رو توی خونه جا گذاشته برمیگردم . میام اینجا یه شیر پاکتی از توی یخچال برمیدارم و هندزفری رو میذارم توی گوشم . آهنگ بی کلام . آهنگ بی کلام وبلاگم... و فکرم که دوباره رها میشه . من نمیخوام یه آدم جدی باشم... من هیچوقت اینو نخواسته بودم که اینقدر روی تاپ بودن تمرکز کنم... روی مهم بودن ... روی قوی بودن... روی خوب بودن ... خوب بودن به این معنا که بگن فلانی واقعا پُره... میفهمه... اطلاعات داره... اینا برای من مهم نبود... نمیدونم الان هست یا نه... به همین فکر میکنم...به این که چی واسم مهمه؟ اصلا مهمه که مهم باشه؟ بهتره سعی کنم تمام عمر یه آدم آروم باشم که بی دغدغه و رهاست یا یه آدم آرمانگرا که دوست نداره چند سال دیگه بازم برای دیدن آدمای مهم معطل بشه؟ چیزی که آشفته م کرده همینه... کاش بتونم توی سرزمین فکر خودم ... توی مملکت وجود خودم به سمت خوبی برم. بدون نگاه به آدمای دیگه ... بدون انتظار کمک از اونا... بدون فکر کردن به هر کسی. من توی یک دایره تسلسل دارم میچرخم. تمام صبح های زود که بیدار میشم و شبای دیر که خواب منو میبره ، از خسته بودن قوی میشم و از قوی

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

نامه ای کوتاه به همسرم (10) ؛

لطفا یک آدم ِ سطحی نباش... تفکر افلاطونی ازت نمیخواهم ، ولی کاش بفهمم چیزهای بیشتری از زندگی می خواهی... بیشتر از خواب و خوراک و پوشاک و نیازهای انسانی و کار . مثل قدم گذاشتن در برف ِ دوی نیمه شب... . می دانی چه می گویم؟

نزدیک بود یادم برود که بگویم "جان ِ جان" .

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

1. چه هوای ابری ِ دلگیری... انگار نه انگار عیده... چه قدر تفریحات یک روز تعطیلم معمولیه... انگار نه انگار جوونیم... دیگه هیچ وقت برنمیگرده... این لحظه از این پاییز ِ این سال که همین حالا داره میگذره دیگه هیچوقت برنمیگرده... مثل همه ی روزای رفته... مثل اون وقتا که دبیرستانی بودم ، مثل روزایی که با اون چاهار تا دوستم تمام مدت خوش میگذروندیم... مثل دورانی که عاشق شده بودم... مثل دوسال پیش که پدربزرگم زنده بود... همه ی لحظه ها رفتن... من میخوام زندگی کنم... همین یک بار فرصت دارم... همین یک باری که چند سالش رفته... چطوری؟ چطوری قدر همه چی رو بدونم؟ کاش خدا باهام حرف می زد... من خیلی به حرف زدن با یک کسی مثل خدا ، با خصوصیات اخلاقی او ، نیاز دارم... 2. وقتی این شعر مولانارو عمیق برای خودم میخونم... چه حال عجیبی دارم ؛ مرا یارا چنین بی یار مگذار / ز ِ من مگذر ... مرا مگذار مگذار / به زنهارت در آمد جان ِ چاکر/ مرا در هجر بی زنهار مگذار / طبیبی... بلک تو عیسی ِ وقتی / مرو... ما را چنین بیمار مگذار / مرا گفتی که ما را یار غاری / چنین تنها مرا در غار ...مگذار / تو را اندک نماید یک شب هجر / ز ِ من پُرس اندک و بسیار مگذار / مینداز آتش اندک به سینه / که نبوَد آتش اندک خوار مگذار / دمم بگسست لیکن بار دیگر / ز ِ من بشنو ! ... مرا این بار مگذار...

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

امشب زده به سرم و دارم فکرای ژول ورنی میکنم... کاش من یه خارجی بودم . یه خارجی بی احساس! اما میتونستم توی خونه های ایرانی زندگی کنم چون نوع ساختمون سازی خارجیا رو دوست ندارم . میخواستم یه خارجی باشم که نگرانیام کمتر باشه ، دور و ورم پر از آدمای با داستان عشقی نباشه ، نخوام انگلیسیمو قوی کنم ، بتونم راحت بشینم مقالمو بنویسم ، تلفن رو بردارم و با متیو تماس بگیرم و ازش سوال بپرسم و اون بدون حسادت ِ علمی جوابمو بده . اون جا حتما از قبل یادمون داده بودن که وقتمونو هدر ندیم ، بیش از حد به چیزی فکر نکنیم ، حتما استاداش عصبیت نمیکنن ، مردُمش فرت فرت ناراحت نمیشن که بخوای چیزی رو واسشون توضیح بدی . اگه خارج بودم شاید میتونستم خیلی چیزارو زودتر فراموش کنم و به جاش به یه مهمونی برم . حتی شاید یه روزگاری اگه از کسی خوشم میومد راحت بهش میگفتم و اونم از دماغ فیل نمی افتاد پایین!

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

• برسد به دست ِ حضرت ِ دلبر (عج) ؛ نام فرستنده ی این نامه ها هنوز برایتان آشناست؟ اصلا این نامه ها دیگر از اینجا به دست شما می رسند؟

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

صفحه بندی